@rmoghaddam (راضیه مقدم)
Date of check — 02 / 12 / 2019
ER
30.82%
Real ER
24.44%
Posts
17
Follows
207
 
 
Likes
102
on average per post,
of them:
98,7 (96.7%)
real
3,3 (3.3%)
equivocal
Quality of likes
 
Comments
13,6
on average per post,
of them:
12,6 (92.6%)
real
1 (7.4%)
equivocal
Quality of comments
 
Followers
375
in account
 
 
TOP
*
Information generated is based on 12 latest posts
Account comparative quality index
11.94%
 
5.52%
ENGAGEMENT RATE
2.0 times above average value
Commenting activity
5.3 times above average value
Followers activity
2.6 times above average value
*
Indicators are calculated relative to similar accounts
@rmoghaddam — posts ER statistic
31 / 05 / 2019, Friday
ER
32.8%
Real ER
27.2%
Likes
110
total, of them:
90 (81,8%)
real
20 (18,2%)
equivocal
Comments
13
total, of them:
12 (92,3%)
real
1 (7,7%)
equivocal
. بعضی وقت ها خودم هم غافلگیر میشم که چقدر تغییر کرده ام تدریجی و آرام رشد کردم و حالا گاهی باورم نمیشه انقدر بزرگ شده باشم! و این خوبه که از "من" راضیم.
02 / 03 / 2019, Saturday
ER
22.93%
Real ER
17.07%
Likes
78
total, of them:
78 (100%)
real
0
equivocal
Comments
8
total, of them:
7 (87,5%)
real
1 (12,5%)
equivocal
نه که خیلی مادر خفنی باشم ها! نه! اما از کلاسای مدیریت ارتباط با مشتری که به خاطر رشته ام گذروندم، چیزای زیادی یاد گرفته بودم در مورد ارتباط همینا توی رابطه ام با پارسا هم جواب میداد و کارم راه می افتاد فقط یه جا گیر میکردم! وقتی که حس میکردم پارسا در معرض آسیبه و من نمیتونم ازش محافظت کنم اینجور وقتا بود که یهو حجم زیادی از احساس درموندگی و بی کفایتی میریخت توی وجودم رفتم کلاس والدگری از لا به لای بحث های کلاس، نگرش والدگری خودم رو پیدا کردم و رها شدم از این ترس که نتونم پارسا رو از همه ی خطرات عالم حفظ کنم فهمیدم اینکه پارسا و محمدمهدی سر اسباب بازی دعوا میکنن، خطر نیست! این فقط یه مرحله ی رشده و من نباید نگران شم فهمیدم وقتی پارسا از بچه ی توی مهمونی کتک میخوره، لازم نیست از غصه دق کنم! فهمیدم اتفاقات ناخوشایند همیشه می افتند حتی وقتی مادرم و من نمیتونم مانعشون بشم اما میتونم به پارسا یاد بدم باهاشون چطور مواجه بشه چطور حلشون کنه و چطور زخمهای روحی خودشو ترمیم کنه
14 / 02 / 2019, Thursday
ER
26.67%
Real ER
22.93%
Likes
95
total, of them:
95 (100%)
real
0
equivocal
Comments
5
total, of them:
4 (80%)
real
1 (20%)
equivocal
به حیوونای باغ وحش اهمیتی نمی داد! اینو همون جلوی در که گفتن بچه های زیر پنج سال بلیط نمیخوان حدس زدم! توی ماشین کرایه ایش نشسته بود و از جیبش فندق درمیاورد میخورد، بعد هم شیرین گندمک و بعدم هوس کیک کرد. دستش هم که خالی شد،محبتش گل کرد و دست محمدمهدی رو گرفت، ما هم ماشین هاشونو اینجوری هُل دادیم تنها حیوونی که توجهشو جلب کرد، فیل بود. پا شد وایساد و باهیجان داد زد: "مانی(=مامانی) ! فیله، خیلی بزرگه" مریم برعکس این دوتا، از تمامِ باغ وحش لذت برد داره خانوم میشه دختر چشم آبی مون
17 / 11 / 2018, Saturday
ER
31.2%
Real ER
24.53%
Likes
112
total, of them:
112 (100%)
real
0
equivocal
Comments
5
total, of them:
3 (60%)
real
2 (40%)
equivocal
امروز هیچ کاری انجام ندادم! ذهنم رو خاموش کردم و تنبلانه ترین روز زندگیم در طی ۲۶ ماه گذشته رو گذروندم یه دلِ سیر استراحت کردم آخیششششش
10 / 09 / 2018, Monday
ER
36.8%
Real ER
29.33%
Likes
106
total, of them:
106 (100%)
real
0
equivocal
Comments
32
total, of them:
32 (100%)
real
0
equivocal
. ظهر بود مامان مانتوی مشکیش رو اتو میکرد. گفت:"حالا که حالِ مادرجون بهتر شده، میخوام برای چهلم مادرِ میترا خانم برم شیراز" شب شد همه چیز عوض شده بود سوم مادرجون با چهلم مادرِ زن عمو هم زمان شد. کمی برای مامانِ ما دعا کنید، ما به حالِ بدِ مادرمون کم طاقتیم.
18 / 08 / 2018, Saturday
ER
31.47%
Real ER
24.8%
Likes
101
total, of them:
101 (100%)
real
0
equivocal
Comments
17
total, of them:
16 (94,1%)
real
1 (5,9%)
equivocal
حجم زیادی از معنای زندگیم همین پسربچه ی ۲۳ ماهه است کم عقل و مهربان می پلکد دورم و حرف های گنده تر از قد و بالایش می زند که ما را لبریز از خواستن می کند یک حجمِ مدامِ عشق است این بچه
10 / 01 / 2018, Wednesday
ER
33.07%
Real ER
24%
Likes
115
total, of them:
115 (100%)
real
0
equivocal
Comments
9
total, of them:
7 (77,8%)
real
2 (22,2%)
equivocal
. همون اولِ کار که در رو باز کردیم و گفت :"سلام آقا پارسا، خوبی باباجان؟" ؛ مغز پارسا یک کلمه پیدا کرد برای صدا کردنش، بهش میگفت "بابا" هم بازی مهربان و باحوصله ای است برای پارسا گفت: من یه بچه دارم همسن و سال آقا پارسای شما، دو سال است که نتوانستم بروم #افغانستان، ندیدمش، همش دلتنگی میکنم بلد نبود مثل فیلمهای خارجی، توی چشمهایم نگاه کند، بغض کند و این را بگوید، یه جوری که بشود نقطه ی اثرگذار فیلم و بعدش چند ثانیه سکوت و سنگینی حاکم شود به جایش دستمالش رو تند و تند توی سطل شست و سرش رو پایین تر گرفت، به گمونم گلویش سنگین بود فکر میکنم به دستهای کوچک فرزندش که بی تاب آغوش پدرش است فکر میکنم به #جنگ داخلی به کشور #جنگ_زده به لشکرکشی به اسم #صلح به سرزمینی که از اون سر دنیا، نمی گذارد مردمان این دیار آرامش بگیرند که مبادا منافعش به خطر بیفتد.... . 📸:@mohaddeseh.o.m
27 / 12 / 2017, Wednesday
ER
31.73%
Real ER
24.8%
Likes
100
total, of them:
100 (100%)
real
0
equivocal
Comments
19
total, of them:
16 (84,2%)
real
3 (15,8%)
equivocal
کیف عالَم رو میکنه کفش های کوچولوش رو برای دومین بار پوشیده بی هدف می دود این ور و اون ور هرچند لحظه یک بار برمیگرده،نگاهم میکنه و با صدای بلند میخنده داره مستقل بودنشو بهم نشون میده باصدای بلند میخندم کیلو کیلو قند توی دلم آب میشه پ.ن: دنبال گربه می دوید! داد میزد دی دی (یعنی پیشی!) چرا گربه ها از بچه ها نمی ترسن؟
22 / 12 / 2017, Friday
ER
32.27%
Real ER
24.8%
Likes
109
total, of them:
104 (95,4%)
real
5 (4,6%)
equivocal
Comments
12
total, of them:
11 (91,7%)
real
1 (8,3%)
equivocal
. بحث همیشگی جمع های فامیلی در پونزده ماده گذشته: پارسا بیشتر شبیه کیه؟ و البته نظرات عزیزانِ جانم که خیلی باهم متفاوته نظرِ خودم؟ پارسا شبیه یه سیبِ زردِ گوگولی و بامزه س😍 #مادرانه #مادرانه❤️ #نینی #نی_نی_ناز #نی_نی #گوگولی #بچه #نوزاد #nini #motherly #baby #babyboy
20 / 12 / 2017, Wednesday
ER
28.8%
Real ER
23.47%
Likes
94
total, of them:
79 (84,0%)
real
15 (16,0%)
equivocal
Comments
14
total, of them:
14 (100%)
real
0
equivocal
. توی این روزهای #حصر_خانگی_میلیونی به تعدادی همبازی تمام وقت و نیمه وقت نیازمندیم؛ خستگی ناپذیر با توانایی دالی بازیِ استقامتی پ.ن: این بچه نصف خمیرای بازیمونو خورد😐 ( یه خمیر خونگی بود، حاصل ترکیب آب و آرد و نمک)
28 / 11 / 2017, Tuesday
ER
34.13%
Real ER
26.4%
Likes
111
total, of them:
111 (100%)
real
0
equivocal
Comments
17
total, of them:
17 (100%)
real
0
equivocal
داشتم کارهای خونه رو انجام می دادم، پارسا راه افتاده بود دنبالم از این اتاق به اون اتاق، تند راه میرفتم، جا موند صدام کرد "مامان" دلم ریخت! پ.ن: اولین بار بود که میگفت مامان!
04 / 11 / 2017, Saturday
ER
28%
Real ER
24%
Likes
93
total, of them:
93 (100%)
real
0
equivocal
Comments
12
total, of them:
12 (100%)
real
0
equivocal
وایسادم پای آسانسور تا بقیه بیان ساعت ۱۱ شبه و مهمونی تموم شده به خودمو خواهرم نگاه میکنم که بچه ها آویزونمون شدن و میخوان باز هم بمونیم و بازی کنیم به پارسا که انگشت کوچولوشو میگیره سمت بچه ها و با اصرار میگه "نا نا " (یعنی بریم پیش نی نی😊) و مریم که گریه اش گرفته از رفتنمون و محمدمهدی که توی باغ نیست، داره با پاش شیرین گندمکی که افتاده کف راهرو رو شوت میکنه انگار خودمم، انگار خواهرمه که میگیم خاله نرو، بمون پیشمون اما حالا ما اون یکی هستیم، همونی که مادره، همونی که "میدونه باید بریم" ...